تبليغاتX
سرزمین خاطره


سرزمین خاطره

...حکایت...

بمون

آره خب میدونم.. سرده

باد میاد .. بادهای کویری

دیوارای اتاقت به بی نهایته 

برای دیدن ستاره ها فقط کافیه سرتو بلند کنی

ستاره ای داری؟ !

وای خوشبحالت چه قالیچهء بزرگی داری

.. بمون

آهاخوبه .. دیگه مرد شدی

حالا سرپاهای خودت بایست

وای ساعت چنده؟

.. تکه ای از کویر زمستانی پناهت.



                                                      ....
نوشته شده در جمعه 7 بهمن1390ساعت 21:56 توسط سینا

نگاه کن به اطرافت .......

چی می بینی ؟

اصلا این کارهات برای چی هستن ؟ همه رو از دست خودت عصبانی کردی ؟

یعنی چی ؟

چقدر گریه ؟

همه رو دیوونه کردی ......

ببین فرشته کوچولو ........ این بازی رو دیگه تموم کن ..... باور کن با این کارات به جایی
نمی رسی .

آخه اون کسی که تو در دوریش گریه می کنی کیه ؟

چرا تا حالا کسی ندیدتش ؟

هیچکس ندیده که تو حتی یکبار هم با همچین کسی صحبت کنی ......

مثلا میخوای بگی که تو هم معشوقه داری .......

میخوای بگی بزرگ شدی دیگه آره ؟

میخوای جلوی دوستات کم نیاری دیگه آره؟

حرف بزن فرشته کوچولو .......

همه رو دیوونه کردی .........بگووووووووووووووووووووووو

باشه میگم ......

چه عجب .....!!!!!!

بالاخره این دیوانه می خواد حرف بزنه ....!!

زودباش حرفت رو بزن که همه کار دارن.

سر و پا گوشیم.

م ..... من ....من

اگه تا حالا اسمش رو نگفتم به خاطر این بود که همه غم های دنیا تو قلب اون کسی
بود که دوستش دارم و نمی خواستم من هم به اون غم های توی دلش اضافه بشم
چون اون اینقدر مهربونه که همه غمهای منو برای خودش میخره ....

 آخی الهی بمیرم براش ...!

خب اون کیه؟

اون .....اون .....

اون توئی

نوشته شده در سه شنبه 13 اردیبهشت1390ساعت 17:13 توسط سینا

 خودراتنهاوغمگین می بینم                   

  

ودر خیابان در جستجوی راهم هستم

     
     
    چون من یک آواره ام


  
 در سرزمین مادریم و در دنیا

           
       
      سازم در دستم


     
    راه تابستان است

 
  
  ومن یک خانه به دوشم


   
  که از جهان می گذرم 



                         
                 ... Gipsy king
نوشته شده در چهارشنبه 13 بهمن1389ساعت 3:49 توسط سینا

دوستان عزیز تعدادی از نظرهایی که شما لطف کردید و برام گذاشتید رو بصورت خلاصه در
متن نوشتم و برای اینکه وقت شما رو کمتر بگیرم همه نظرهایی که تقریبا با هم هم عقیده
بودند رو با هم تلفیق کردم و نوشتم.

اگر کسی دید که نظرش فرق کرده به دلیلیست که بالا توضیح دادم و امیدوارم باعث رنجش
هیچ یک از شما عزیزان نشوم


سرنوشت داستانیست که هر انسان برای آن فیلم نامه ای دارد و آنرا در ذهنش پس از
بررسی کامل قسمت بندی می کند.

عده ای از دوستانم بر سر بنده حقیر منت گذاشتند و عقیده های محترمشان را در
 قسمت نظرهای وبلاگم نوشتند.

یکی میگفت:
خداوند به انسان عقل و شعور داده که خودش سرنوشتش رو انتخاب کند.

شخصی می گفت:
سرنوشت دست خداست و انسان در اون آزمایش میشه

دوست دیگری گفت:
دست خداست ولی میشه تغییرش داد

یک نفر آمد و گفت:
از لحظه ای که انسان قدرت فکر کردن پیدا میکنه همه چیز دست خودشه و فقط آدمهای تنبل
هستن که میگن سرنوشت دست خداست.

و خلاصه یک نظریه هم می گفت:
آغاز هر سرنوشت دست خداست ولی پایانش به دست انسانه

والبته:
عده ای آمدند خواندند ولی نظر یادشان رفت

با احترام به نظر همه عزیزانی که لطف کردند و با حضورشان به من امید دادند.

باید بگم به نظر من هم آغاز هر سرنوشت دست خداست ولی پایانش به دست انسان
شکل می گیره ................ البته باور کنید من آدم تنبلی نیستم


من دیدم که:
رضا و همسرش بخاطر اختلافات شدید قصد جدایی از هم را داشتند و خانم رضا میگفت که
او معتاد است و خرج خانه را نمی دهد و حتی تحمل شنیدن صدای من را ندارد.

یک روز ظهر بحث آن دو بالا گرفت و وقتی رسیدم به آنجا صورت مریم کبود شده بود و با دیدن
من گریه کرد و از خانه با چمدان وسایلش بیرون رفت و گفت به خانه پدرم در شمال میروم.

مریم میگفت در این یکسالی که تو در جنوب کار میکردی شخصی آمد و با رضا دوست
شد و پس از مدتی او را به (کراک) معتاد کرد و.........

به هیچ عنوان مریم حاضر به برگشت نبود و هرچه به رضا گفتم که خانمت داره میره ترمینال 
که سوار اتوبوس بشه و بره شمال اصلا توجهی نکرد.
پدر مریم فوت کرده بود و دو برادر داشت که منتظر همچین موقعیتی بودند که رضا رو
رسوا کنند.
 بعد از چند ماه درگیری و توطئه های دو برادر بالاخره قاضی حق را به مریم داد و به او گفت
اگر آزمایش رضا رای بر معتادی او بدهد جلسه بعد طلاق را صادر میکنم.
اما رضا در راه آزمایشگاه تصادف کوچکی کرد و البته صدمه ای ندید ولی موفق نشد به
آزمایشگاه برسد.
مریم که یکی از دلپاکترین و مهربان ترین دخترهای دنیاست بعد از شنیدن این خبر
وحشت زده شد و گفت که میخواد به دیدار رضا بره.

جلسات دادگاه در مازندران انجام میشد و خانه پدری رضا در آنجا بود.
مریم در مقابل برادرانش ایستاد و به دیدار رضا رفت و هیچکس نمیداند وقتی این زن و شوهر
در اتاق لحظه ای با هم تنها شدند چه در بین آنها گذشت که تصمیم به زندگی گرفتند.
رضا با کمک فراوان مریم اعتیاد را ترک کرد و الان نزدیک به دوسال است که در کنار هم
هستند و چند ماه پیش پسر کوچکشان به دنیا آمد

                                 اگر رضا آن تصادف را نمی کرد .............؟
نوشته شده در شنبه 18 دی1389ساعت 3:33 توسط سینا

سلام دوستای گلم....

یک عذر خواهی به همتون بدهکارم بخاطر غیبتم.
آخه بخاطر شغلم سرم خیلی شلوغ بود ولی این دو ماه رو بیکارم و هر روز مزاحمتون
میشم.

میخوام یک سوال ازتون بپرسم.....؟؟؟

و بعد از اینکه جواباتون رو خوندم یک داستان واقعی می نویسم که می تونه به این
سوال مربوط باشه.

نظر خودم رو در مورد این سوال در اول داستان میگم.


سوال اینه......

                     به نظر شما سرنوشت دست خود انسانه یا از قبل نوشته شده؟
نوشته شده در جمعه 19 آذر1389ساعت 1:0 توسط سینا

ادامه داستان جاده عشق....

روزهای سخت دوری و بی خبری علی را همانند پرنده ای در قفس گوشه نشین خانه کرده بود.
در این میان اختلاف دو برادر ناتنی هم بالا گرفته بود و هیچ یک از اونا حاضر به کوتاه اومدن نبودن
و علی و لیلا تنها کسانی بودن که از این اختلاف می سوختن و حتی کوچکترین راهی برای
ارتباط با هم نداشتن.
مدتی گذشت و بر خلاف انتظار پدر علی که فکر میکرد اگر مدتی از این ماجرا بگذره حال پسرش
بهتر میشه و لیلا رو فراموش می کنه به هیچ عنوان نمیشد اثری از بهبودی رو در چهره علی دید و
باید گفت علی روز به روز پژمرده تر میشد.
بالاخره پس از مدتی انتظار و در شبی که خانواده عمه علی در خانه آنها مهمان بودند خبری از لیلا
به علی رسید و دختر عمه ها از سفر خوشی که به شمال برای عقد لیلا رفته بودند تعریف می کردند.
بله علی درست شنیده بود ...عقد لیلا...
یک هفته ای میشد که لیلا به خونه بخت رفته بود و حتی خانواده علی هم خبر داشتند و ناراحت
نشدن علی رو دلیلی برای نگفتن این خبر کردن.
بعد از شنیدن این خبر علی مدتی ناپدید شد و به خانه نمی رفت و همین ماجرا باعث شد که علی
از رفتن به دانشگاه و ادامه تحصیل منصرف بشه.
روزها و شب ها می گذشتن و این اتفاق کم کم داشت برای علی شکل طبیعی پیدا می کرد.
علی داشت به شکل سابق خودش بر میگشت و برای زندگی کردن انگیزه دوباره پیدا می کرد و این
اتفاق خوب از موقعی شروع به رخ دادن کرد که عاطفه وارد زندگی علی شده بود.
عاطفه دختر یکی از همشهری های پدر علی بود که در همسایگی اونها زندگی میکرد و سالها بود
که خانواده علی و عاطفه رابطه ای بسیار دوستانه با هم داشتند.
عشق تازه آنچنان انگیزه ای در زندگی علی آورده بود که او را به فکر رفتن به خدمت سربازی انداخت.
بعد از توافق دو خانواده علی و عاطفه با هم رسما عقد کردند و قرار مجلس عروسی هم به بعد از
سربازی علی موکول شد.
هیچ وقت با اون بحران روحی که علی داشت نمی تونست سختی های خدمت سربازی رو تحمل
کنه و این عاطفه بود که با حضورش اونقدر زیبایی به زندگی علی بخشیده بود که علی دو سال
تمام رو در یکی از پادگان های استان بوشهر خدمت کرد.
بالاخره انتظارها داشت به پایان می رسید و روزهای پایانی سربازی علی نزدیک میشد و این زوج
رویایی می تونستن دست در دست هم به آشیانشون برن.
علی به خونه برگشت و خانواده ها برای مجلس عروسی آماده میشدن.
علی هم که تازه از خدمت برگشته بود به همراه خانمش مشغول خرید وسایل عروس و داماد بودن.
دو خانواده با هم قرار مهمانی گذاشتند و در خانه پدر عاطفه جمع شدند و منتظر ورود علی و عاطفه
بودند.
بالاخره این زوج رویایی از خرید کردن به خانه اومدند و وقتی چشم جمع به اونها افتاد چهره کبود
شده عاطفه همه رو تعجب زده کرد.
بله چهره کبود شده عاطفه ........
از اونا پرسیدن چه اتفاقی افتاده ؟ نکنه تصادف کردید یا به زمین افتادید ؟
در جواب عاطفه فقط گریه کرد.........
علی گفت: من زدمش
به این دلیل که این دختری نیست که من می خوام
من نمیتونم با عاطفه زندگی کنم و اگه طلاق نگرفت هر روز کتکش می زنم.
علی دروغ نمی گفت چون هر روز و جلوی همه اون دختر رو میزد و وقتی ازش پرسیده شد که چرا
به یکباره این تصمیمات رو گرفت؟ در جواب گفت که من بعد از لیلا با دختری آشنا شدم که خانوادش
برای اینکه اجازه بدن با من ازدواج کنه شرط کردن که من باید به خدمت برم و من هم برای اینکه
روحیه خوبی نداشتم و نمی تونستم به سربازی برم تصمیم گرفتم به صورت موقت با عاطفه باشم
تا خدمت بهم سخت نگذره.
عاطفه وقتی دید یک نفر دیگه هم در زندگی علی هست و این دلایل رو شنید به طلاق رضایت داد و
حتی مهرش رو که هفتادو شش میلیون تومان بود رو بخشید.
علی تا یکی دو سال این ماجرا رو با افتخار برای همه تعریف می کرد و به همه میگفت هر کاری دلم
خواست کردم و هیچ کس نتونست جلوی منو بگیره.
علی  موفق به ازدواج با دختری که می گفت نشد و در حال حاضر به خاطر اعتیاد شدید به مواد مخدر
همسرش با یک فرزند در حال طلاق گرفتن از اوست.
و اما عاطفه همچنان دریچه قلبش رو به روی هیچکس باز نکرده و در غم اون شکست می سوزه.

                       تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری چهارم www.pichak.net كليك كنيد
نوشته شده در دوشنبه 22 شهریور1389ساعت 4:21 توسط سینا

این داستان واقعیست و در یکی از شهرهای حومه استان اصفهان اتفاق افتاده

در این ماجرا نام واقعی افراد تغییر یافته
روزهای آغازین سال ۱۳۷۹ و بوی مست کننده شکوفه های بهاری که با خودشون مسافرها رو به
شهرهای مختلف و به دیدار بستگانشون می برن
علی هم که شش ماه انتظار کشیده تا دوباره از نزدیک چهره لیلا رو ببینه و با دیدن چهره عشقش
طعم واقعیه عطر شکوفه ها رو حس کنه از خوشحالی لحظه ای لبخند از رو لبش پاک نمی شه.
علی و لیلا شبهارو با شنیدن صدای هم صبح میکردن و حالا که فاصله محل زندگیشون اجازه نمیداد
که اونها در کنار هم باشن تلفن تنها نعمتی بود که باعث میشد این دو نفر حداقل بتونن صدای هم رو
بشنون.
سه سال از رابطه اونها میگذشت و هنوز بطور رسمی اونها با هم نسبتی نداشتند.
بالاخره خانواده عمو به اصفهان رسیدند ولی به خانه پدر علی نرفتند و بابای لیلا به منزل خواهرش
یعنی عمه علی و لیلا رفت.
اختلافی دیرینه میان این دو برادر ناتنی را به هم زده بود و سالها بود که هر چقدر سعی میشد این
ناراحتی های میان این دو پدر پایان نمیگرفت.
علی و لیلا که مدتها بود در آتش پدراشون می سوختند چاره ای نداشتند بجز اینکه در مدتی که
خانواده لیلا ساکن خانه عمه هستند مخفیانه همدیگر را ملاقات کنند.
از رابطه میان علی و لیلا هیچکس بجز خواهر دوم علی خبر نداشت تا اینکه این دختر و پسر تصمیم
گرفتن حقیقت رو به پدراشون بگن.
گفتن این حقیقت نه تنها مشکل رو حل نکرد بلکه باعث شدید تر شدن اختلاف شد و تا جایی پیش
رفت که خانواده لیلا همان روز به خونشون که در استان مازندران بود برگشتن.
این پایان ماجرا نبود و پدرها تمام ارتباط میان علی و لیلا رو قطع کردن و اجازه حتی صحبت تلفنی رو
هم بهشون ندادن.                        تا اینکه..........؟


                                   تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

                                                                                                           ادامه دارد

نوشته شده در چهارشنبه 27 مرداد1389ساعت 4:10 توسط سینا

بدترین لحظه های زندگی انسان از دست رفتن و یا بهتر بگم برباد شدن آرزوهاست. بعد از اون شکست
بزرگ در سال ۸۰ و بسته شدن همه درها. بعد از اون سقوط مرگبار به زیر صفر. بعد از رفتن همه و ماندن
فقط تو. بعد از اون همه سال دیدن و حسرت کشیدن. بعد از اون همه تحقیر. بعد از اون همه بی توجهی
اطرافیان نزدیک.
تو این ۹ سال فقط با امید زندگی کردی و فقط چشماتو می بستی و به اون روزا نگاه می کردی و به امید
اینکه بالاخره یک روزی این در باز میشه و تو می تونی برای برداشتن اولین قدم که سخت ترین قدم هم
هست تلاش کنی تا تازه شاید پیروز بشی. آره تازه شاید پیروز بشی.....
تو این همه سال تو فقط از روزگار میخواستی که اجازه بده در راه آرزوهات تلاش کنی. فقط تلاش.
تو که از این دنیا برآورده شدن آرزوتو نخواسته بودی. تو فقط میخواستی بهت اجازه بدن مثل
همه انسانها برای رسیدن به اهدافت در زندگی تلاش کنی.
گناهت چی بود........؟؟؟؟
دیشب خیلی دلم برات سوخت وقتی بعد از ۹ سال بالاخره کلید اون در رو پیدا کردی.
همه دست و پات داشت می لرزید مگه نه؟؟
باورت نمیشد آره؟؟ فکر می کردی داری خواب می بینی؟؟ ولی اینو می دونم وقتی انسان پس از مدتها
انتظار به خواستش می رسه تمام وجودش رو ترس فرا میگیره و تو هم همینطوری شده بودی.
ترس انسان از اینه که نکنه بعد از اینهمه پافشاری و اصرار حالا نتونم به اون حرفایی که زدم عمل کنم.
راستی اینم میدونم که دیشب میخواستی بیای تو وب و اینا رو بنویسی ولی خیلی خسته بودی.
         ولی نگران نباش من تا آخرین نفس باهاتم و همه عمرمو میذارم تا بالاخره پیروز بشی

نوشته شده در سه شنبه 15 تیر1389ساعت 13:25 توسط سینا

  بیاد همه یادها   بیاد کوچه های بن بست

        بیادجعبه های بنفشه

        بیاد شهرم  بیاد تو  

                 و

        بیاد روزهای بی خاطره

     
          

نوشته شده در چهارشنبه 26 خرداد1389ساعت 4:29 توسط سینا

سلام دوستان.....

امروز بعد از دو سال به وبلاگم اومدم و اولین کاری که کردم به قسمت نظرات و پیوندهای وبلاگم رفتم
تا با آمدن به وبلاگهای شما بتونم خود شما رو پیدا کنم ولی افسوس که هیچکدومتون نبودید.
من نام وبلاگم رو عوض میکنم و به نوشتن ادامه میدم به امید روزی که همه شما رو دوباره پیدا کنم
و در قسمت نظراتم اسم شما و اون نوشته های زیبایی که برام می ذاشتید رو ببینم.
سرزمین خاطره نامیست که در ناراحتی نبودن شما دوستان عزیزم در بلاگفا به ذهنم رسید و
از امروز وبلاگ حکایت سابق از سرزمین های خاطره می نویسه چون که خودش هم به یک سرزمین
خاطره از نوشته و نظرات شما تبدیل شده.


                                          
                                                  
                                            تقدیم به همه شما................
        


                   
نوشته شده در یکشنبه 23 خرداد1389ساعت 3:17 توسط سینا




قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت